تبلیغات
مطالب خواندنی - داستان کوتاه
پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391  02:39 ب.ظ
توسط: الهام

می روم حلیم بخرم

آن قدر کوچک بودم که حتی کسی به حرفم نمی خندید. هر چی به بابا ننه ام می گفتم می خواهم به جبهه بروم محل آدم بهم نمی گذاشتند. حتی تو بسیج روستا هم وقتی گفتم قصد رفتن به جبهه را دارم همه به ریش نداشتنم هرهر خندیدند. مثل سریش چسبیدم به پدرم که الّا و بالله باید بروم جبهه. آخر سر کفری شد و فریاد زد: «به بچه که رو بدهی سوارت می شود. آخر تو نیم وجبی می خواهی بروی جبهه چه گلی به سرت بگیری.» دست آخر که دید من مثل کنه به او چسبیده ام رو کرد به طویله مان و فریاد زد: «آهای نورعلی، بیا این را ببر صحرا و تا می خورد کتکش بزن و بعد آن قدر ازش کار بکش تا جانش دربیاید!» قربان خدا بروم که یک برادر غول پیکر بهم داده بود که فقط جان می داد برای کتک زدن. یک بار الاغ مان را چنان زد که بدبخت سه روز صدایش گرفت! نورعلی حاضر به یراق، دوید طرفم و مرا بست به پالان الاغ و رفتیم صحرا. آن قدر کتکم زد که مثل نرم تنان مجبور شدم مدتی روی زمین بخزم و حرکت کنم. به خاطر این که تو ده، مدرسه راهنمایی نبود. بابام من و برادر کوچکم را که کلاس اول راهنمایی بود، آورد شهر و یک اتاق در خانه فامیل اجاره کرد و برگشت. چند مدتی درس خواندم و دوباره به فکر رفتن به جبهه افتادم. رفتم ستاد اعزام و آن قدر فیلم بازی کردم و سرتق بازی در آوردم تا این که مسئول اعزام جان به لب شد و اسمم را نوشت.

روزی که قرار بود اعزام شویم، صبح زود به برادر کوچکم گفتم: «من میروم حلیم بخرم و زودی برمی گردم.» قابلمه را برداشتم و دم در خانه قابلمه را زمین گذاشتم و یا علی مدد. رفتم که رفتم.

درست سه ماه بعد، از جبهه برگشتم. در حالی که این مدت از ترس حتی یک نامه برای خانواده نفرستاده بودم. سر راه از حلیم فروشی یک کاسه حلیم خریدم و رفتم طرف خانه. در زدم. برادر کوچکم در را باز کرد و وقتی حلیم دید با طعنه گفت: «چه زود حلیم خریدی و برگشتی!» خنده ام گرفت. داداشم سر برگرداند و فریاد زد: «نورعلی بیا که احمد آمده!» با شنیدن اسم نورعلی چنان فرار کردم که کفشم دم در خانه جاماند!


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
آخرین پست ها

حضرت عیسی..........پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391

داستان کوتاه / شعر..........پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391

مشاوره تلفنی با شرکت مایکروسافت..........پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391

گر نکوبی شیشه غم را به سنگ هفت رنگش میشود هفتاد رنگ..........پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391

جالب..........پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391

پروردگارا..........پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391

عزت..........پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391

والدین بخوانند..........پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391

ثروتنمندترین و معروفترینها قبلا چه کاره بودند؟..........پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391

نیایش از نظر گاندی..........پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391

کوتاه و خواندنی..........پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391

حکیمانه..........پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391

لطفا مداد باشید..........پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391

اس ام اس..........پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391

داستان کوتاه..........پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391

موفقیت..........پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391

نیمه شعبان..........پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391

ارزانی..........پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391

زیبایی..........پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391

شهید چمران..........پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391

تجربه..........پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391

مامور ویژه..........پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391

شعر و ادبیات..........پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391

لحظه هایت آرام ..........پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391

بهار..........پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391

اجازه .............پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391

صائب ..........پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391

زندگی..........پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391

تصور کنید!!!..........پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391

زدواج چیست ؟..........جمعه 25 فروردین 1391

همه پستها