تبلیغات
مطالب خواندنی
پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391  03:44 ب.ظ
توسط: الهام

حضرت مسیح (ع) شبانی را گفت: عمر خود را به شبانی صرف كردی ، اگر در تحصیل علم می كوشیدی بهتر از این بودی.شبان عرض كرد: یا نبی الله من فقط 6 مسئله از همه ی دانش ها آموخته ام و بدان عمل می كنم:اول اینكه تا حلال هست ، حرام نمی خورم و هرگز حلال كم نمی شود كه احتیاج به حرام باشد.دوم اینكه تا راست هست ، دروغ نمی گویم و هرگز راست كم نمی شود تا احتیاج به دروغ باشد.سوم اینكه تا عیب خود می بینم به عیب دیگران مشغول نمی شوم و هنوز از اصلاح عیوب خود فارغ نشده ام كه به عیب دیگران بپردازم.چهارم اینكه تا ابلیس نمیرد از وسوسه ی او ایمن نمی شوم و هنوز شیطان نمرده است كه من ایمن باشم.پنجم اینكه تا گنج و خزینه خدا را خالی نبینم به گنج و خزینه مخلوق طمع ندارم و هنوز خزینه و گنج خدا را خالی نیافته ام.ششم اینكه تا هر دو پای خود را در بهشت ندیده ام از عذاب خدا ایمن نباشم.
حضرت عیسی (ع) فرمودند: علم اولین و آخرین همین هاست كه آموخته ای.


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391  03:43 ب.ظ
توسط: الهام

روزی مردی نابینا روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو نوشته شده بود:                            «من کور هستم لطفا کمک کنید»                                             روزنامه نگارخلاقی از کنار او می گذشت، نگاهی به او انداخت.فقط چند سکه در داخل کلاه بود.                                                                او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد.                                                         عصر آنروز، روز نامه نگار به آن محل برگشت، و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است.                                                مرد کور از صدای قدم های او، خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته، بگوید که بر روی آن چه نوشته است؟ روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد.

مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده می شد:

                ((( امروز بهار است، ولی من نمی توانم آنرا ببینم )))

دوست خوبم

وقتی كارتو نمی تونی پیش ببری

روشت رو تغییر بده

اونوقت می بینی كه بهترینها برات محقق میشه

حتی برای كوچكترین اعمالت از دل، فكر، هوش و روحت مایه بذار

این رمز موفقیته !!!


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391  03:43 ب.ظ
توسط: الهام

این مکالمات کاملا واقعی بوده و بیشتر آنها مربوط به مشاوره رایگان شهر های امریکایی و انگلیسی می باشند:

-- مرکز مشاوره : چه نوع کامپیوتری دارید؟
- مشتری: یک کامپیوتر سفید...

-- مشتری: سلام من جان هستم، نمی تونم دیسکم رو دربیارم.
- مرکز: سعی کردین دکمه خروج دیک رو فشار بدید؟
-- مشتری: نه.. صبر کن.. من هنوز دیسکت رو نذاشتمش تو درایو... هنوز روی میزمه!

 -- مرکز: روی آیکون My Computer در سمت چپ صفحه کلیک کن.
- سمت چپ من، یا شما!

-- مرکز: روز خوش، چه کمکی از من بر میاد؟
- مشتری: سلام... من نمی تونم پرینت کنم!
-- مرکز: میشه لطفا روی Start کلیک کنید؟
- مشتری: گوش کن رفیق، برای من اصطلاحات فنی قلمبه سلمبه نیار، من بیل گیتس نیستم، لعنتی!

-- مشتری: سلام، عصرتون بخیر، من مارتا هستم و نمی تونم پرینت بگیرم. در واقع هر دفعه سعی می کنم، میگه :"نمی تونم پرینتر رو پیدا کنم". من حتی پرینتر رو بلند کردم گذاشتم جلوی مانیتور، اما کامپیوتر هنوز میگه نمی تونه پیداش کنه!

-- مشتری: من توی پرینت گرفتن تو رنگ قرمز مشکل دارم...
- مرکز: آیا شما پرینتر رنگی دارید؟
-- مشتری: نه!

-- مرکز: و الان کلید F8 رو فشار بدین.
- مشتری: کار نمی کنه!
-- دقیقا چی کار کردید؟
- من کلید F رو 8 بار فشار دادم اما هیچی نمیشه!

-- مشتری: کیبورد من کار نمی کنه.
- مرکز: مطمئنید به کامپیوترتون وصله؟
-- مشتری: نه من نمی تونم برم پشت کامپیوتر.
- مرکز: خب، کیبورتون رو بردارید و ده قدم برید عقب.
-- مشتری: باشه.
- مرکز : کیبورد با شما اومد؟
-- مشتری: بله.
- مرکز: خب این یعنی کیبورد وصل نیست. کیبورد دیگه ای اونجا نیست؟
-- مشتری: چرا هست، اوه ... این کار می کنه!

-- مرکز: رمز عبور شما حرف کوچک a مثل apple و حرف بزرگ V مثل Victor و عدد 7 است.
- مشتری: اون 7 هم با حروف بزرگه؟

-- مشتری: من نمی تونم به اینترنت وصل شم اما دوستم تونست.
- مطمئنید رمز عبور رو درست وارد کردین؟
-- بله!
- رمز چی بود؟
-- 5 تا ستاره بود!

-- مرکز: چه برنامه آنتی ویروسی استفاده می کنید؟
- مشتری: Netscape
-- مرکز: اون برنامه ضد ویروس نیست.
- مشتری: اوه ببخشید... Internet Explorer

-- مشتری: من یک مشکل بزرگ دارم، دوستم برام یه Screen Saver آکواریوم نصب کرد، اما من هر وقت ماوس رو حرکت میدم غیب میشه!

-- مشتری: من دارم اولین ایمیلم رو میزنم.
- مرکز: خب و چه مشکلی وجود داره؟
-- مشتری: من حرف a رو پیدا کردم، اما نمی دونم چطور دورش دایره بذارم!


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   

بوی باران بوی سبزه بوی خاک
شاخه های شسته باران خورده پاک
آسمان آبی و ابر سپید
 برگهای سبز بید
عطر نرگس رقص باد
نغمه شوق پرستو های شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
 نرم نرمک می رسد اینک بهار
خوش به حال روزگارا
 خوش به حال چشمه ها و دشت ها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه های نیمه باز
 خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز
 خوش به حال جام لبریز از شراب
 خوش به حال آفتاب
 ای دل من گرچه در این روزگار
 جامه رنگین نمی پوشی به کام
باده رنگین نمی نوشی ز جام
 نقل و سبزه در میان سفره نیست
 جامت از آن می که می باید تهی است
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
 ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
 گر نکوبی شیشه غم را به سنگ
 هفت رنگش میشود هفتاد رنگ


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391  03:42 ب.ظ
توسط: الهام

پدر: دوست دارم با دختری به انتخاب من ازدواج کنی
پسر: نه من دوست دارم همسرم را خودم انتخاب کنم
پدر: اما دختر مورد نظر من ، دختر بیل گیتس است
پسر: آهان اگر اینطور است ، قبول است

   پدر به نزد بیل گیتس می رود و می گوید

پدر: برای دخترت شوهری سراغ دارم
بیل گیتس: اما برای دختر من هنوز خیلی زود است که ازدواج کند
پدر: اما این مرد جوان قائم مقام مدیرعامل بانک جهانی است
بیل گیتس: اوه، که اینطور! در این صورت قبول است

   پدر به دیدار مدیرعامل بانک جهانی می رود

پدر: مرد جوانی برای سمت قائم مقام مدیرعامل سراغ دارم
مدیرعامل: اما من به اندازه کافی معاون دارم

پدر: اما این مرد جوان داماد بیل گیتس است

مدیرعامل: اوه، اگر اینطور است، باشد

و معامله به این ترتیب انجام می شود


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391  03:42 ب.ظ
توسط: الهام

 


به من آرامش ده


تا بپذیرم آنچه را که نمی توانم تغییر دهم


دلیری ده


تا تغییر دهم آنچه را که می توانم تغییر دهم


بینش ده


تا تفاوت این دو را بدانم


مرا فهم ده


تا متوقع نباشم دنیا و مردمانش مطابق میل من رفتار کنند


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391  03:41 ب.ظ
توسط: الهام

گذشت مایه عزت است. گذشت کنید تا خدا شما را عزت دهد.

پیامبر گرامی اسلام (صلی الله علیه و آله)


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391  03:41 ب.ظ
توسط: الهام

1- در مواقع ناراحتی از محیط دور شوید.

اگر فرزندتان اعمالی انجام داد که باعث ناراحتی شما شد و به اصطلاح می‌خواست اعصاب شما را خرد کند و یا با بی‌احترامی با شما گفت‌وگو کند، بهترین روش این است که اتاق را ترک کنید و به او بگویید که شما در اتاق دیگری هستید و اگر پی به اشتباهش برد می‌تواند به آن جا بیاید و بحث را با آرامش ادامه دهد. هیچ‌گاه سعی نکنید حالت عصبانی به خود بگیرید و یا برعکس کاری کنید که او احساس کند شما شکست خورده‌اید.

 2- به او بگویید دوستش دارید حتی اگر اشتباه کند.

هیچ‌گاه به فرزندتان نگویید چقدر تو بد هستی. شما با این کار شخصیت او را خرد می‌کنید. به او کمک کنید تا متوجه شود شما از رفتار او ناراضی هستید و همین رفتار بد و ناشایست اوست که شما را آزرده است، نه شخص او. باید کاری کنید تا فرزندتان احساس کند که با تمام وجود عاشق او هستید و او را بی‌قید و شرط دوست دارید، هر چند اگر مرتکب کار اشتباهی نیز شده است. برای تنبیه کردن او سعی نکنید عشق‌تان را از او دریغ کنید. هر گاه نسبت به روش تربیتی‌تان شک داشتید، از خود بپرسید: آیا فرزندم را براساس عشق و دوستی تربیت می‌کنم و یا جوی ترس‌آور ایجاد کرده‌ام که او از روی ترس و وحشت به حرف‌های من گوش بدهد؟

 3- جدی و مهربان باشید.

تصور کنید به کودک پنج ساله‌تان می‌گویید تا این ساعت وقت داری لباس‌هایت را بپوشی در غیر این صورت باید یا در ماشین و یا در مهد کودک این کار را انجام دهی. سعی کنید سر حرف‌تان بمانید. و اگر رأس ساعت مقرر این کار را تمام نکرد، او را به ماشین ببرید. مطمئن باشید و حالت عصبی به خود نگیرید،  او باید در چهره‌تان عشق و علاقه را ببیند ولی در عین حال متوجه شود که شما در گفته‌های‌تان قاطع و مصمم هستید. نیازی به غر زدن و بحث کردن با او نیست. در این شرایط حتما از خودتان بپرسید: «آیا این کار را با نرمی و عشق انجام دادم و یا محیطی ترس‌آور برای او ایجاد کردم؟»

 4- نتیجه تربیت‌تان را در درازمدت ببینید.

اغلب ما والدین سعی می‌کنیم فرزندان خود را تحت کنترل بگیریم و تنها به دنبال یافتن راه حل فوری هستیم. این موضوع باعث می‌شود که آن‌ها احساس کنند تحت کنترل هستند و ما فقط به آن‌ها زور می‌گوییم. ولی اگر سعی کنیم در موقع برخورد با فرزندمان لحظه‌ای به این موضوع فکر کنیم که این روش تربیتی من ممکن است شخصیت فرزندم را در بزرگسالی تحت‌الشعاع قرار دهد، بیشتر در نحوه ی بر خوردمان با او دقت می‌کنیم. به عنوان مثال، اگر هنگام عصبانیت کودک‌مان را تنبیه بدنی کنیم، باید انتظار این را هم داشته باشیم که او در آینده شخصی عصبی و پرخاشگر شود و از دیگران با زور و عصبانیت هر چه می‌خواهد بگیرد.

 5- در تصمیم‌گیری‌های‌تان محکم و قاطع باشید.

اگر به او می‌گویید در مغازه هیچ‌گونه شیرینی، آب‌نبات و شکلاتی نمی‌خریم، بنابراین نباید در آن‌جا تسلیم گریه‌ها، خواهش‌ها و التماس‌های او بشوید. مطمئن باشید فرزندان به پدر و مادرهایی بیشتر احترام می‌گذارند که در اعمال‌شان قاطع و محکم‌تر باشند


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391  03:40 ب.ظ
توسط: الهام

چشم فرو بسته اگر وا کنی  ****   در تو بود هرچه تمنا کنی

آیا تاكنون فكر كرده‌اید شخصیت‌های نام‌آور دنیا كه همه آنها را می‌‌شناسند و اغلب از ثروتمند‌ترین‌های جهان هستند كار خود را با چه شغلی آغاز كردند و در ابتدا چه كاره بودند؟

 

(مایكل دل:)

 موسس و رییس شركت سهامی كامپیوتری DELL در یك رستوران چینی ظرفشور بود و ساعتی 2/5 دلار دستمزد می‌‌گرفت. او از این تجربه‌اش به نیكی یاد می‌‌كند و می‌‌گوید: (بهترین بخش آن دوران، عقل و منطق صاحب رستوران بود و اگر كمی زودتر به رستوران می‌‌رفتم می‌‌توانستم نهایت استفاده را از او بكنم. او به كارش افتخار می‌‌كرد و به هر كسی كه از در رستورانش وارد می‌‌شد اهمیت می‌‌داد

 

(آدولف هیتلر:)

در كودكی به مدرسه كلیسا می‌‌رفت و آرزو داشت كشیش بشود ولی در سال 1903 و پس از مرگ پدر از مدرسه بیرون انداخته شد. سپس به رشته هنر پرداخت ولی به دلیل بدقول بودن دو بار از آكادمی هنرهای زیبای وین اخراج شد. آدلف خسته، تنها، جوان و غمگین شب‌ها را در پانسیون می‌‌گذراند و برای پول درآوردن (نقاشی) می‌‌كرد و كارت پستال می‌‌كشید. اگر جنگ جهانی اول شروع نمی‌‌شد شاید او یك نقاش شكست‌خورده می‌‌شد.

ولی پس از شروع جنگ هیتلر قلم را كنار گذاشت و اسلحه به دست گرفت و به ارتش آلمان پیوست. او آنقدر از جنگ لذت می‌‌برد كه چند سال بعد تصمیم گرفت یك جنگ دیگر به راه بیندازد.

 

(سیلوستر استالونه:)

 همیشه آدم خشنی بود. او زمانی (جاروكش قفس شیرها) بود. در پانزده سالگی همكلاسی‌هایش می‌‌گفتند او بیش از همه احتمال دارد كه زندگیش را روی صندلی الكتریكی به پایان برساند. او بعدها با فیلم (راكی) به شهرت جهانی دست یافت.

 

(بیل گیتس:)

 در عمارت كنگره واشنگتن (پادو) بود.

 

(بیل موری:)

 كمدین آمریكایی بیرون یك بقالی می‌‌ایستاد و شاه بلوط می‌‌فروخت. او مدتی نیز پیتزا‌فروشی كرده است.

 

(راش لیمبو:)

 مجری معروف رادیویی آمریكا كفش واكس می‌‌زد.


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391  03:40 ب.ظ
توسط: الهام

خیلی بهتر است كه دعا و نیایشی را با قلب خود
و بدون كلمات انجام دهیم تا با كلمات و بدون قلب


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391  03:40 ب.ظ
توسط: الهام

باور کن بدون وقت قبلی هم میتوان خدا را ملاقات کرد،میتوان خدا رادید و با او صحبت کرد

بگذارید و بگذریدببینید و دل مبندیدچشم بیندازید و دل مبازیدکه دیر یا زودباید گذاشت و گذشت

اگر نمی توانی به قله برسی در دامنه هم نمان

آفتاب به گیاهی حرارت می دهد که سر از خاک بیرون آورده باشد

اگر اولش به فکر آخرش نباشی آخرش به فکر اولش می افتی

در کیفر دادن شتاب مکن و راهی برای پوزش خواستن بازنگهدار

هرگز تسلیم نشو هر روز معجزه ای تازه افتاق می افتد

هنر زندگی این است كه بدانیم چگونه اضطراب را به خنده تبدیل كنیم

عیوب دیگران را نباید با انگشت كثیف نشان داد. ضرب المثل ایتالیایی

اگر امروز برای به دست آوردن آنچه دوست داری,تلاش نکنی؛ فردا مجبور هستی آنچه را داری دوست داشته باشی


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391  03:39 ب.ظ
توسط: الهام

رها كن و به خدا بسپار


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391  03:39 ب.ظ
توسط: الهام

1 . می توانی کارهای بزرگی کنی ، اما نباید هرگز فراموش کنی دستی وجود دارد که هر حرکت تو را هدایت می کند . اسم این دست خداست ، او باید تو را همیشه در مسیر اراده اش حرکت دهد.
 
2 . گاهی باید از ان چه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی . این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد . اما اخر کار ، نوکش تیزتر می شود . پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی ، چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی .
 
3 . مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه ، از پاک کن استفاده کنیم . بدان که تصحیح یک کار خطا ، کار بدی نیست ، در واقع برای این که خودت را در مسیر درست نگه داری مهم است .
 
4 . چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست ، ذغالی اهمییت دارد که داخل چوب است. پس همیشه مراقب باش درونت چه خبر است .
 
5 . و سرانجام : مداد همیشه اثری از خود به جا می گذارد . بدان هر کار در زندگی ات می کنی ، ردی به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کاری می کنی ، هوشیار باشی و بدانی چه می کنی ؟


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391  03:39 ب.ظ
توسط: الهام

به مرغ میگن چرا تخم نمی ذاری ؟میگه،شوهرم گفته به خاطر 75 تومن هیكلتو خراب نكن .

تمام عمر تو حسرت این بودم كه یكی حسابی بغلم كنه (خاطرات یك جوجه تیغی).

اگه این اس ام اس رو خوندی یعنی دوستم داری اگه پاك كنی یعنی عاشقمی ،اگه جواب بدی دیوونمی ،اگه جواب ندی یعنی منو میخوای ،حالا چی كار میكنی

میدونی جریان تو با جریان خون چه فرقی داره ؟خون میره تو قلبو بر میگرده ولی تووقتی میری تو قلب دیگه بر نمیگردی .

 وقتی كهبدنیا اومدی داشت بارون میبارید ،اما هوا اصلا ابری نبود آخه فرشته ها داشتند گریه میكردن چون یكی از اونا كم شده بود.


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391  03:39 ب.ظ
توسط: الهام

می روم حلیم بخرم

آن قدر کوچک بودم که حتی کسی به حرفم نمی خندید. هر چی به بابا ننه ام می گفتم می خواهم به جبهه بروم محل آدم بهم نمی گذاشتند. حتی تو بسیج روستا هم وقتی گفتم قصد رفتن به جبهه را دارم همه به ریش نداشتنم هرهر خندیدند. مثل سریش چسبیدم به پدرم که الّا و بالله باید بروم جبهه. آخر سر کفری شد و فریاد زد: «به بچه که رو بدهی سوارت می شود. آخر تو نیم وجبی می خواهی بروی جبهه چه گلی به سرت بگیری.» دست آخر که دید من مثل کنه به او چسبیده ام رو کرد به طویله مان و فریاد زد: «آهای نورعلی، بیا این را ببر صحرا و تا می خورد کتکش بزن و بعد آن قدر ازش کار بکش تا جانش دربیاید!» قربان خدا بروم که یک برادر غول پیکر بهم داده بود که فقط جان می داد برای کتک زدن. یک بار الاغ مان را چنان زد که بدبخت سه روز صدایش گرفت! نورعلی حاضر به یراق، دوید طرفم و مرا بست به پالان الاغ و رفتیم صحرا. آن قدر کتکم زد که مثل نرم تنان مجبور شدم مدتی روی زمین بخزم و حرکت کنم. به خاطر این که تو ده، مدرسه راهنمایی نبود. بابام من و برادر کوچکم را که کلاس اول راهنمایی بود، آورد شهر و یک اتاق در خانه فامیل اجاره کرد و برگشت. چند مدتی درس خواندم و دوباره به فکر رفتن به جبهه افتادم. رفتم ستاد اعزام و آن قدر فیلم بازی کردم و سرتق بازی در آوردم تا این که مسئول اعزام جان به لب شد و اسمم را نوشت.

روزی که قرار بود اعزام شویم، صبح زود به برادر کوچکم گفتم: «من میروم حلیم بخرم و زودی برمی گردم.» قابلمه را برداشتم و دم در خانه قابلمه را زمین گذاشتم و یا علی مدد. رفتم که رفتم.

درست سه ماه بعد، از جبهه برگشتم. در حالی که این مدت از ترس حتی یک نامه برای خانواده نفرستاده بودم. سر راه از حلیم فروشی یک کاسه حلیم خریدم و رفتم طرف خانه. در زدم. برادر کوچکم در را باز کرد و وقتی حلیم دید با طعنه گفت: «چه زود حلیم خریدی و برگشتی!» خنده ام گرفت. داداشم سر برگرداند و فریاد زد: «نورعلی بیا که احمد آمده!» با شنیدن اسم نورعلی چنان فرار کردم که کفشم دم در خانه جاماند!


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391  03:38 ب.ظ
توسط: الهام

برای کسب موفقیت آسانسوری وجود ندارد

       باید از پله ها بالا رفت


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391  03:38 ب.ظ
توسط: الهام

یک عمر تو زخهمایمان را بستی 
هر روز کشیدی به سر ما دستی 
شعبان که به نیمه می رسد آقا جان 
ما تازه به یادمان می آید هستی



  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391  03:37 ب.ظ
توسط: الهام

چه کسی میگوید که گرانی اینجاست؟

دوره ارزانی است؟

چه شرافت ارزان!

تن عریان ارزان!

و دروغ از همه چیز ارزانتر

آبرو قیمت یک تکه نان

و چه تخفیف بزرگی خورده است

قیمت هر انسان!!!!!!!


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391  03:37 ب.ظ
توسط: الهام

زمانی كه كنار رودخانه بودم نگاهم به قله ی كوه بود

به قله ی كوه كه رسیدم سراپا محو تماشای رود شدم


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391  03:37 ب.ظ
توسط: الهام

فقر و بی چیزی بزرگترین ثروتی بود که خدای بزرگ به من ارزانی داشت.

همت و اراده مرا آن قدر بلند کرد که زمین و آسمان ها نیز در نظرم ناچیز شدند


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391  03:36 ب.ظ
توسط: الهام

امام صادق‏(ع):

هر کس مؤمنى را بر انجام دادن گناهى سرزنش کند ، نمى‏میرد تا آن که خود ، آن گناه را مرتکب شود.


تا به حال تجربش کردی؟

واقعا که سخته


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391  03:36 ب.ظ
توسط: الهام

ماه ها قبل سازمان سیا شروع به گزینش فرد مناسبی برای انجام کارهای تروریستی کرد. این کار بسیار محرمانه و در عین حال مشکل بود؛ به طوریکه تستهای بیشماری از افراد گرفته شد و سوابق تمام افراد حتی قبل از آنکه تصمیم به شرکت کردن در دوره ها بگیرند، چک شد.

 پس از بررسی موقعیت خانوادگی و آموزش ها و تستهای لازم، دو مرد و یک زن ازمیان تمام شرکت کنندگان مناسب این کار تشخیص داده شدند. در روز تست نهایی تنها یک نفر از میان آنها برای این پست انتخاب می گردید. در روز مقرر، مامور
سیا یکی از شرکت کنندگان را به دری بزرگ نزدیک کرد و در حالیکه اسلحه ای را به او می داد گفت :

"- ما باید بدانیم که تو همه دستورات ما را تحت هرگونه شرایطی اطاعت می کنی، وارد این اتاق شو و همسرت را که بر روی صندلی نشسته است بکش!"
مرد نگاهی وحشت زده به او کرد و گفت :
" – حتما شوخی می کنید، من هرگز نمی توانم به همسرم شلیک کنم."
مامور
سیا  نگاهی کرد و گفت : " مسلما شما فرد مناسبی برای این کار نیستید."
.
بنا براین آنها مرد دوم را مقابل همان در بردند و در حالیکه اسحه ای را به او می دادند گفتند:
"- ما باید بدانیم که تو همه دستورات ما را تحت هر شرایطی اطاعت می کنی. همسرت درون اتاق نشسته است این اسلحه را بگیر و او بکش "
مرد دوم کمی بهت زده به آنها نگاه کرد  اما اسلحه را گرفت و داخل اتاق شد. برای مدتی همه جا سکوت برقرار شد و پس از 5 دقیقه او با چشمانی اشک آلود از اتاق خارج شد و گفت:
" – من سعی کردم به او شلیک کنم، اما نتوانستم ماشه را بکشم و به همسرم شلیک کنم. حدس می زنم که من فرد مناسبی برای این کار نباشم،"
کارمند
سیا پاسخ داد:
"- نه! همسرت را بردار و به خانه برو."

حالا تنها خانم شرکت کننده باقی مانده بود. آنها او را به سمت همان در و همان اتاق بردند و همان اسلحه را به او دادند:

" – ما باید مطمئن باشیم که تو تمام دستورات ما را تحت هر شرایطی اطاعت می کنی. این تست نهایی است. داخل اتاق همسرت بر روی صندلی نشسته است .. این اسلحه را بگیر و او را بکش."
او اسلحه را گرفت و وارد اتاق شد. حتی قبل از آنکه در اتاق بسته شود آنها صدای شلیک 12 گلوله را یکی پس از دیگری شنیدند. بعد از آن سر و صدای وحشتناکی در اتاق راه افتاد، آنها صدای جیغ، کوبیده شدن به در و دیوار و ... را شنیدند. این سرو صداها برای چند دقیقه ای ادامه داشت. سپس همه جا ساکت شد و در اتاق خیلی آهسته باز شد و خانم مورد نظر را که کنار در ایستاده بود دیدند. او گفت:"- شما باید می گفتید که گلوله ها مشقی است.
من مجبور شدم آنقدر با صندلی بزنمش تا بمیرد !!!!!!!!


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391  03:36 ب.ظ
توسط: الهام

 گفتم : تو ش‍‍‍‍ـیرین منی. گفتی : تو فرهـادی مگر؟

      گفتم : خرابت می شـوم. گفتی : تو آبـادی مگـر؟
 
      گفتم : ندادی دل به من. گفتی : تو جان دادی مگر؟

      گفتم : ز کـویت مـی روم. گفتی :تو آزادی مگـر؟
 
      گفتم : فراموشم مکن. گفتی : تو در یادی مگر؟



  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391  03:35 ب.ظ
توسط: الهام

آرامش آن است که بدانی در هر گام 

دست تو در دست خداست

.

.

.

لحظه هایت آرام


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391  03:35 ب.ظ
توسط: الهام

باد نوروز وزیدست به كوه و صحرا

جامه عید بپوشید چه شاه و چه گدا

بلبل باغ جنان را نَبُود راه به دوست

نازم آن مطربِ مجلس كه بُوَد قبله نما

صوفی و عارف از این بادیه دور افتادند

جام می گیر ز مطرب كه روی سوی صفا

همه در عید به صحرا و گلستان بروند

منِ سرمست ز میخانه كُنم رو به خدا

عید نوروز مبارك به غنی و درویش

یارِدلدار ز بتخانه دری را بگشا

گر مرا ره به در پیر خرابات دهی

به سر و جان به سویش راه نوردم، نه به پا

سالها در صف ارباب عمائیم بودم

تا به دلدار رسیدم، نكنم باز خطا


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391  03:35 ب.ظ
توسط: الهام

جوان خیلی آرام و متین به مرد نزدیک شد و با لحنی مودبانه گفت: ببخشید آقا! من می‌تونم یه کم به خانوم شما نگاه کنم و لذت ببرم؟

مرد که اصلا توقع چنین حرفی را نداشت و حسابی جا خورده بود، مثل آتشفشان از جا در رفت و میان بازار و جمعیت، یقه جوان را گرفت و عصبانی، طوری که رگ گردنش بیرون زده بود، او را به دیوار کوفت و فریاد زد.

مردیکه عوضی، مگه خودت ناموس نداری... خجالت نمی‌کشی؟

جوان امّا، خیلی آرام، بدون اینکه از رفتار و فحش‌های مرد عصبی شود و واکنشی نشان دهد، همان طور مودبانه و متین ادامه داد.

خیلی عذر می‌خوام، فکر نمی‌کردم این همه عصبی و غیرتی شین، دیدم همه بازار دارن بدون اجازه نگاه می‌کنن و لذت می‌برن، من گفتم حداقل از شما اجازه بگیرم که نامردی نکرده باشم... حالا هم یقمو ول کنین، از خیرش گذشتم.

مرد خشکش زد... همانطور که یقه جوان را گرفته بود، آب دهانش را قورت داد و زیر چشمی زنش را برانداز کرد...



  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391  03:34 ب.ظ
توسط: الهام

یوسف ما ز تهی دستی خلق آگاه است 

  به چه امید به بازار رساند خود را ؟ 


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391  03:34 ب.ظ
توسط: الهام

حرمت اعتبار خود را

هرگز در میدان مقایسه ی خویش با دیگران مشکن
که ما هر یک یگانه ایم
موجودی بی نظیر و بی تشابه

و آرمانهای خویش را
به مقیاس معیارهای دیگران بنیاد مکن
تنها تو می دانی که "بهترین" در زندگانیت
چگونه معنا می شود

از کنار آنچه با قلب تو نزدیک است آسان مگذر
بر آنها چنگ درانداز، آنچنان که در زندگی خویش
که بی حضور آنان، زندگی مفهوم خود را از دست می دهد

زندگیت را با دم زدن در هوای گذشته
و نگرانی فرداهای نیامده
آسان هدر نده

هر روز، همان روز را زندگی کن
و بدین سان تمامی عمر را به کمال زیسته ای

و هرگز امید از کف مده
آنگاه که چیز دیگری
برای دادن در کف داری

همه چیز در همان لحظه ای به پایان می رسد
که قدمهای تو باز می ایستد
و هراسی به خود راه مده
از پذیرفتن این حقیقت که
هنوز پله ای تا کمال فاصله باشد
تنها پیوند میان ما
خط نازک همین فاصله است

برخیز و بی هراس خطر کن
در هر فرصتی بیاویز
و هم بدینسان است که به مفهوم شجاعت
دست خواهی یافت

آنگاه که بگویی دیگر نخواهمش یافت
عشق را از زندگی خویش رانده ای
عشق چنان است که هر چه بیشتر ارزانی داری، سرشارتر شود
و هر گاه که آن را تنگ در مشت گیری، آسان تر از کف رود
پروازش ده تا که پایدار بماند

زندگی مسابقه نیست
زندگی یک سفر است
و تو آن مسافری باش
که در هر گامش

ترنم خوش لحظه ها جاریست


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391  03:33 ب.ظ
توسط: الهام

فقط تصور کنید که بتوانیم سن زمین را که غیر قابل تصور است ، فشرده کنیم و هر صد میلیون سال آن را یک سال در نظر بگیریم !

در اینصورت کره زمین مانند فردی 46 ساله خواهد بود!

هیچ اطلاعی در مورد هفت سال اول این فرد وجود ندارد و در باره ی سالهای میانی زندگی او نیز اطلاعات کم و بیش پراکنده ای داریم !

اما این را میدانیم که در سن 42 سالگی ، گیاهان و جنگلها پدیدار شده و شروع به رشد و نمو کرده اند اثری از دایناسورها و خزندگان عظیم الجثه تا همین یکسال پیش نبود !

و آخر هفته گذشته دوران یخ سراسر زمین را فرا گرفت . انسان جدید فقط حدود 4 ساعت روی زمین بوده و طی همین یک ساعت گذشته کشاورزی را کشف کرده است !!!

بیش از یک دقیقه از عمر انقلاب صنعتی نمی گذرد و... حالا ببینید انسان در این یک دقیقه چه بلائی بر سر این بیچاره ی 46 ساله آورده است !!! ...

او جمعیت خودش را به نسبتهای سرسام آوری زیاد کرده ، و نسل 500 خانواده از جانداران را منقرض کرده است!



  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
جمعه 25 فروردین 1391  03:18 ق.ظ
توسط: الهام

زدواج چیست ؟

زدواج چیست ؟

ازدواج مثل شهر محاصره شده است: کسانی که داخل شهرند سعی دارند ازآن خارج
و آنها که خارج هستند کوشش دارند که داخل شوند!
 فرانکلین

* زندگی زناشویی مثل تاتر است: مردم صحنه زیبا و آراسته آن را می بینند
درحالی که زن و شوهر با پشت صحنه درهم ریخته و پرماجرای آن سر و کار
دارند.
 فرانسیس بیکن


* تا قبل از ازدواج فقط مرگ می تواند دو عاشق دلداده را ازهم جدا کند اما
بعد از ازدواج تقریبا هرچیزی می تواند سبب جدایی آنان شود!
 سامرست موام


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
  • تعداد کل صفحات :2  
  • 1  
  • 2  
آخرین پست ها

حضرت عیسی..........پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391

داستان کوتاه / شعر..........پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391

مشاوره تلفنی با شرکت مایکروسافت..........پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391

گر نکوبی شیشه غم را به سنگ هفت رنگش میشود هفتاد رنگ..........پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391

جالب..........پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391

پروردگارا..........پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391

عزت..........پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391

والدین بخوانند..........پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391

ثروتنمندترین و معروفترینها قبلا چه کاره بودند؟..........پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391

نیایش از نظر گاندی..........پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391

کوتاه و خواندنی..........پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391

حکیمانه..........پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391

لطفا مداد باشید..........پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391

اس ام اس..........پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391

داستان کوتاه..........پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391

موفقیت..........پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391

نیمه شعبان..........پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391

ارزانی..........پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391

زیبایی..........پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391

شهید چمران..........پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391

تجربه..........پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391

مامور ویژه..........پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391

شعر و ادبیات..........پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391

لحظه هایت آرام ..........پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391

بهار..........پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391

اجازه .............پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391

صائب ..........پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391

زندگی..........پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391

تصور کنید!!!..........پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391

زدواج چیست ؟..........جمعه 25 فروردین 1391

همه پستها